آشنای دیروز... گمشده ی فردا _ آرتا رحیمی

آشنای دیروز... گمشده ی فردا _ آرتا رحیمی

روز نگاری های یک پاپَتیِ تنها
آشنای دیروز... گمشده ی فردا _ آرتا رحیمی

آشنای دیروز... گمشده ی فردا _ آرتا رحیمی

روز نگاری های یک پاپَتیِ تنها

ساعات دلتنگی / شش

همیـن دلتنگی های زود به زود...

همیـن دلشوره های بی خودی...

همیـن لبخندهای ماندنی...

همیـن چشمهای خیسِ یواشکی...

همیـن لجبازی های شبیه بچگی!

همیـن بغض های بیقراری...

همیـن دلهره های مشکوک!

اصلاً همیـن نوشته های خط خطی...

همه ی ‌اینها "عشقه"...!

خودِ خودِ عشقه!

سختش نکن لطفاً! عشق، همیـن اتفاقات سادست!

ساعات دلتنگی / پنج

حکایت ما آدم ها

حکایت کفشاییه که:

اگه جفت نباشند

هر کدومشون

هر چقدر شیک باشند

هر چقدر هم نو باشند

تا همیشه...

لنگه به لنگه اند!

کاش...

خدا وقتی آدم ها رو می آفرید

جفت هر کس رو باهاش می آفرید

تا این همه آدمای لنگه به لنگه زیر این سقف ها

به اجبار، خودشون رو جفت نشون نمی دادند...

طنز تلخ جامعه ی امروز...

" ویکتور هوگو" یک جمله ای دارد که نمی دانم از "گوستاو لوبون" است یا همین "حسین پناهی" خودمان، اما بیشتر حرف‌های "کوروش کبیر" است که" آنتوان چخوف" از او نقل کرده و بعد به دست "دکتر شریعتی" رسیده که فکر کرده "انیشتن" آن را از "هرودت" گرفته و به اسم "آبراهام لینکلن "منتشر کرده اما در واقع یا از "گاندی" است یا "مارتین لوترکینگ"...
خلاصه خیلی جمله ی با معنایی بود که از یادم رفت...!

پی نوشت:

طنز تلخ جامعه ی امروز ماست، از کپی برداری های ناآگاهانه...!

چرا به من می گویی: پــان تـــورک!

میگه: ولش کن بابا زبون ترکی رو، این زبون مایه ی ننگ ماست...!

میگم: میدونستی توی زبون ترکی فقط یه فعل بی قاعده هست (فعل بودن) 

و انگلیسی با همه ی ابهتش 283 فعل بی قاعده داره؟   ادامه مطلب ...

ساعات دلتنگی / چهار

خالم بعد از فوت شوهرخالم سالها گوشی موتورولاش رو نگه داشت

همه بهش می گفتن: عوض کن قدیمی شده

می گفت: نه

یه بار که گوشیش مشکل داشت من خاموش روشنش کردم که درست بشه

موقعی که گوشی اومد بالا ولکام نوتش این بود: 

سلام عزیزِ مهرداد

حدیث "دوستت دارم"

امشب بُغضِ شکوفه هایم ترکیده است

می خواهم شرحِ سکوتم را برایت بنگارم .

التهابِ روزهایِ انتظار را ،

خاموشیِ شبهایِ بی قراری ام را

و آوایِ غمناکِ مُرغ ِعشقم را...   ادامه مطلب ...

ماجرای عشق تو ...

می دانی روزی که

ماجرای عشق تو را به مادرم گفتم، چه اتفاقی افتاد؟

اصلأ بگذار از اول برایت بگویم... 

ادامه مطلب ...

ﻓﺮﻕِ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻧﺖ...

ﺧﺴﺮﻭ ﺷﮑﯿﺒﺎﯾﯽ ﭼﻪ ﺯﯾﺒﺎ ﮔﻔﺖ:

ﮔﺎﻫﯽ...!
ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺒﺨﺸﯿﺪ،

ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ

ﺑﺨﺸﯿﺪﯼ ﻭ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪ...

ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺑﺨﺸﺶ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ...!

  ادامه مطلب ...

یک نکته ی اخلاقی

الاغ گفت: علف آبی ست!

گرگ گفت:نه! علف سبز است.

پیش سلطان جنگل رفتند تا او قضاوت کند.

شیر دستور داد تا گرگ را زندانی کنند!

گرگ گفت: مگر علف سبز نیست؟

شیر گفت: سبز است اما جُرمِ تو ، بحث کردن با الاغ است.

شهر ما خانه ی ما

چه فرقی دارد

شهر ما خانه ی ما باشد یا نباشد؟

وقتی

تو

نه در شـــهر ما هستی

و نه در خـــانه!

ای کاش...

 ایــــــن روزها...

هـــــــر نفـــس، درد اســـت که می کشـــم!

در" نبـــــودت "

ای کــاش یا بــــــــودی یـــا اصـــلاً نبودی!

ایــن که هســـتی

و 

کنــــارم نیســــتی...

"دیــــــــوانه ام "  می کنــــــــد...


صرفِ فعلِ " رفتن"

نوبت من شده بود که معلم گفت:

صرف کن رفتن را

و شروع کردم من:

رفتم، رفتی، رفت...

و سکوتی سخت همه جا را پر کرد

سردی احساسش فاصله را رو کرد آری رفت 

و من اکنون تنها ماندم...

شادی ام غارت شد...

من شکستم در خود سهم من غربت شد

من دچارش بودم.

بغض یک عادت شد

خاطرات سبزش روی قلبم حک شد و رفت.

اشک من جاری شد

صرفِ فعلِ "رفتن" بین غم ها گم شد.

و معلم آرام روی دفترم نوشت:

تلخ ترین فعل جهان است رفتن...



گفتم و گفتا...

گفتم که روی خوبت،از من چرا نهان است؟

گفتا تو خود حجابی ، ورنه رخم عیان است

گفتم که از که پرسم ، جانا نشان کویت ؟

گفتا نشان چه پرسی،آن کوی بی نشان است

گفتم مرا غم تو ، خوشتر ز شادمانی

گفتا که در ره ما ، غم نیز شادمان است

گفتم که سوخت جانم، از آتش نهانم

گفتا آن که سوخت او را، کی ناله یا فغان است

گفتم فراغ تا کی؟گفتا که تا تو هستی

گفتم نفس همین است ، گفتاسخن همان است

گفتم که حاجتی هست ، گفتا بخواه از ما

گفتم غمم بیفزا، گفتا که رایگان است

گفتم ازم بپذیر،این نیم جان که دارم

گفتا نگاه دارش،غمخانه ی تو جان است

فیض کاشانی


دیگران هیچ وقت نمی فهمند

می ترسم از روزی که کافه ها نیز

برایم ورود ممنوع نشان دهند...

حق دارند...

کافه جای کسانی مثل من نیست...

کافه جای همان دو نفره هاست...

برای اعصاب خودم هم بهتر است...

به جایش می نشینم در اتاق...

صدای موزیک فلامنکو را تا آخر می برم...

سیگار می کشم...

گریه می کنم...

مست می شوم...

و خون بالا می آورم...

البته دیگران هیچ وقت نمی فهمند...

و همیشه من را پسرک شاد قبلی می بینند...


مقاومت

فاصــلـه ات را بـا مـن رعــایــت کــن!

مــن بــی جـنـبـه تـر از آنــم

کـه در بـرابـر وفــور عـطـر تــو مـقــاومـت کـنــم...!

دخترک خواب فروش

من دخترک خواب فروشم

من آنقدر ها هم فقیر نیستم.

آه در بساط دارم و آشفتگی هم...

من دختر خواب فروشم

دست هایم همیشه عرق دارد.

هر ماه عطر ماندگی می خرم.

قدم هایم از اتاق تا آشپزخانه لاک پشتی لی لی می کند.

و صدایم،

... سکوت

و صدایم خروس بی محل،

نگاهم فانوسی است... کم فروغ.

باران... نیمکت... تنهایی

ساحل... دریا... چند تا ماهی

چتر آبی!چتر آبی!چتر آبی!

به هم ریختگی های کله ام ول کن نیست،

مثل اینکه آروم و قرار ندارد...!

لعنتی...!

شاید آرام تــر می شدم

فقــط و فقــط...

اگر می فهمیدی،

حرفهایم به همین راحتــــی که می خوانی

نوشته نشده اند لعنتی!

لعنت به تمام بی تو بودن ها

لعنت به تمام قاب های عکس

لعنت به تمام خاطره های رنگی که جایشان گذاشتی

لعنت به تو لعنتی...!

یکی که نبود...

هیچ قصه گویی نیست

که داستانش این گونه آغاز شود:

که یکی بود، دیگری هم بود.

همه با هم بودند و ما اسیر این قصه کهن،

برای بودن یکی، یکی را نیست می کنیم؛

از دارایی، از آبرو، از هستی.

انگار که بودنمان وابسته نبودن دیگری ست...

هیچ کس نمی داند، جُز ما...!

هیچ کس نمی فهمد جُز ما...!

و آن کس که نمی داند و نمی فهمد،

ارزشی ندارد، حتّی برای زیستن...

و این هنری است که آن را خوب آموخته ایم...

هُنرِ نبودنِ دیگری...

چرا موسیقی دان نشدم (2)

بخش دوم: ویلن

ابوالفضل، مى گم بهتر که عوده نشد

چطور مگه؟

آخه، یه کاست عود خالى گوش کردم دیدم صداش صداى من نیست، با روحم جور نبود.

شش ماهى از خریدن عود بى مصرف گذشته بود. من هنوز زخمى خنجرى بودم که حسن ارزون فروش بهم زده بود و سعى مى کردم به شکل هاى مختلف خودم رو تسلى بدم. 

ادامه مطلب ...

چرا موسیقی دان نشدم (1)

بخش اول: عود

من که الآن دارم این قصه رو می نویسم می تونستم یه نوازنده خوب درجه دو باشم و کلی با زندگی ام حال کنم اگه بخت و اقبال ازم رو بر نمی گردوند. ماجرا بر می گرده به بیست و سه سال پیش وقتی نوزده سالم بود، تازه رفته بودم دانشگاه هنر و شور حالی داشتم. 
ادامه مطلب ...

مردی که خواب‌هایش را در جیبش گذاشته بود

_بیا پایین!

کلمه‌ها مثل سنگ سخت بودند و به شیشه‌ها می‌خوردند.

«راننده» صدا را می‌شنید.

اما اگر می‌خواست هم نمی‌توانست پایین بیاید.

بعدِ این همه سال، چاق شده بود و ورم کرده بود

و گوشت‌ها و چربی‌های تنش، لایه‌لایه روی هم

تلنبار شده بود و سرها و دست‌های بی‌شماری

از بدنش بیرون روییده بود. 

ادامه مطلب ...

آخرین رفیق

دوباره من...

دوباره شب...

دوباره تنهایی...

و سیگاری که سر و تَه روشنش کردم!!

می بینی؟؟

آخرین رفیقم را به اشتباه سوزاندم؟!

وابسته

می آیی...

در "وا" می شود...

می روی...

در "بسته" می شود...

می بینی!

حتّی در هم "وابسته" می شود...!


پله ها را مواظب باش مرضیه

پله ها را مواظب باش مرضیه

گاهی خودت را

جای نرده ها بگذار

چقدر باید کش بیایند

که این پنج طبقه را

همراهی ات کنند 

ادامه مطلب ...

داستانی واقعی، کوتاه و آموزنده

در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت.  

ادامه مطلب ...

فواید گاو بودن!

معلمی از دانش آموزانش خواست:

"فواید گاو بودن" را بنویسند

و نوشته ای که در زیر می خوانید

تمام و کمال انشای آن دانش آموز است: 

ادامه مطلب ...

ما به محیط مان عادت می کنیم

یک دانشجوی افغانی می گفت:

زمان تحصیلم در سوئیس با یکی از اساتید دانشگاهمون

رفتیم کافه ی نزدیک دانشگاه تا قهوه بخوریم.

حرف از حکومت و اوضاع بد افغانستان شد

که استادم حرف جالبی زد

که همواره توی ذهنم نقش بست. 

ادامه مطلب ...

─═ঊঈ پسرِ مقدّس ঈঊ═─ / تلخ منم...!

تلخ منم

همچون چای سرد 

که نگاهش کرده باشی ساعات طولانی  

و ننوشیده باشی

تلخ منم

چای یخ 

که هیچ‌ کس ندارد هوس‌اش را

─═ঊঈ پسرِ مقدّس  ঈঊ═─

حساسیت فصلی...

نمی دانم چرا چشمانم گاهی  بی اختیار خیس می شوند

می گویند: حساسیت فصلی ست...

آری؛ من به فصل فصل این دنیای بی تو حساسم...!

جلوی پارتی بازی را گرفته اند...!

بدجنس ها خورده شیشه ندارند

خورده سنگ دارند 

فرشته ی خلافکار چشم خدا را دور دید

خاکها را الک نکرد

پیامبران حاصل پارتی بازی فرشته هایی هستند

که در سفالگری خداکار می کنند

تقصیر ما نیست که دیگر پیامبری نمی آید

جلوی پارتی بازی را گرفته اند!

انتظار...

رویاهایم را بارور می کند

این پتوی در انتظار تو از هوش رفته ام

تختم هنوز به یاد تو آواز قیج قیجش به راه است

نوازش مداوم و خیالی ات دست این موها را برای هر بالشی رو کرده

کجایی که هر چه پرهای این بالش را قیچی می کنم

بی فایده ست...!